|
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است :)
|
عجب! بیخیال ...
!!!
بعضی موقع به گاو بودن خودم افتخار میکنم !
پشت و روی سکه ها ، خالی شدن های دورویس .
سکه رو بنداز بالا ، میچرخه ، اما بالاخره میوفته زمین ، میخوره زمین .
انتخاب اینکه کدوم طرفو نشون بده با خودته .
ایین چراغ خاموشی نیست ، منتهی گاهی حال و حوصله نداره ...
مث این روزا
اطرافیان ، ارتباط با اطرافیان و دوستان ، باعث میشه خودتو بشناسی ، همونطور که تنهایی باعث میشه ، هر دو خلوتو بهت نشون میدن ، چیزی که این روزا گمش کردم ،
تنهام ، با دوستام ،
خلوتم نیس ...
مرحله ی اول ،
ابهام ، کلمات, زیبا زیبایی تلخی دارند تجربه های مبهم ، تجربه هایی وحشی ، نا بالغ ،
خجالت ، ترس ، رویا ، تردید ،
دود سیگار های پر اظطراب ،
ارضا شدن های بی دلیل ، بی اگاه ، هم اغوشی های گس, مردد ،
دیدار های سرسری ، دخالت های بی موقع روح ، ناشناخته ،
نپذیرفتن ها ،
گاهی زیباست ، همیشه اما تلخ . . .
دغدغه های ثانیه های من .
جیره ی سیگارم را بدهید
و تنهایم بگذارید با پیاده روی عصرگاهی
در من
تیمارستانی
قصد شورش دارد.
نویسندشو نمیدونم ، ولی به صدای من خیلی نزدیکه
( دو نخ سیگار ، بعدش خواب )
خیلی وقته خندم ، به چشمام نمیرسه .
خواهش میکنم مزاحم نشین ( پشه ها ) میخوام بخوابم!
خییلی خوبه که میشه خوابید ...
نگاه میکنی ، فقط نگاه میکنی ، از دور ، دقیق ، برجسته ، پر فشار ، سیگار میکشی ، تو نود هفت دقیقه ای که فقط در حال نظاره کردن هستی و پنج تا سیگار کشیدی ، ساعت دو سی پنج دقیقه ی شب ، اخرین پک سیگارتو سنگین تر و دقیق تر کام میگیری ، دقیقا تو همین لحظه بدون اینکه فکری از قبل باشه ، بدون پیش زمینه ی قبلی ، یک چیزی ، یه لحظه ای ، یه اتفاقی ، برخورد میکنه به حضورت ، نگاهت ، به خودت ... ، به خودت که دقیق میشی ، واسه کمتر از یک ثانیه نگاهت معطوف به سمت چپ میشه ، خودتو ، خودتو نگاه میکنی . . .
بعضی موقع ها ، دود سیگارم مانع از بالا اومدن بغض نمیشه .....
صبوری میکنم ، هنوز........
صبوری ، صبر میکنم هنوز.
دیشب ، مرگ ، صبر
خاطره ، سهم ، اینها واژگانی سنکین با سکوتی عجیبد ، صبوری میکنم.
اتفاق های جامعه ، من ، مردم ، اتفاق ، مرگ ، شب ،
تاریخ ، چندم است امروز ؟
فردا چند ساله میشوم ؟
من چند ساله شدم ؟
بی تردید ، با تردید
صبوری میکنم هنوز..........
صبح ها ، خواب شب ها رو که مرور می کنم ...مطمئن میشم که تو هم بارها از مسیر صبح های من عبور کرده ای .
دلم واس خودم تنگ شده ، سیگار که میکشم یه نمه به خودم نزدیکتر میشم .
روشی برای نوع نگاه بیرونم ، یا درونم ، مهم نیست
زاویه ی افکار که هنوز جا خوش کرده اند لعنتی ها ، که حتما میزبان خوبی هستم برایشان ، لعنتی ها ، کمی متمایل به طرفی می شوند یا می کنمشان برای :
1 - فرار ( از چی دقیقا نمی دونم )
2 - تغییر
3 - چیزی
4 - نمی دونم
پاسخ صحیح گزینه ی 3 میباشد .
و...در این چهار دیوار, گاهی یا بعضی یا شاید بزرگ, متعفن ، که حتی قناری هم دارد ، مار هم دارد ، برگ هم دارد .
به حدی رسید که ، اره وقتشه پیله بکشی ، تنهاییتو ، تقسیم نکن ، در هر صورت تنهایی ، خلوتت کووش...
که سیب هم دارد و چیزهای دیگر هم دارد و دارد و دارد و ...
بغضی کن و به همون قاااانع باش :)
پ ن : مخاطب خاصش خودمم !
فریااااااد, سکوت
همین .
![]()
. . .
از دردناک ترین شک ها که کنار بریم ، صورتی هست ؟
از پاک ترین! ترسها که رها بشیم ، سینه ای میتپه ؟
با ملموس ترین لمس که روبرو بشیم ، کوره! خاموش میشه ؟
از طولانی ترین تپه ای! که عبور کنیم ؟ نور؟ نورانی تر ، خاموش نشه ! :)
عریانی ، عریان ...
میترسم ، از زمان ، محتاج, توقف
هر ثانیه ، خیلی دورم خیلی نزدیک ،در شک های دردناک ، ترس های شاید پاک ، لمس های ملموس ، تپه های! طولانی ، حتی عریان ترین عریانی ، و زمان
هر ثانیه خیلی دورم خیلی نزدیک .
وز باده ی دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی ماند ست
...
یکی پرسید ، دوست داری تو رابطت ، تو باعث لذت طرف مقابلت باشی ، یا برعکس ، اون ؟
میگم...وقتی انگشتای دست با ، لطافت, ، پوست بازی میکنه ، وقتی طراوت لبها جذب, جاذبه ی گردن میشه ، وقتی بازدم, تو دم, طرف مقابل میشه ، دیگه تفکیک تاثیر چندانی نداره...
میگه : زخم ها ، نقشه ی رسیدن به روحه
فاجعه از نگاه تو آغاز شد باور کن ، از اولین سلام ، ...مکثی طولانی ، احوال پرسی از روی عادت اما نه عادی ، بلافاصله بغض ...
بدون, قرار, روز آینده ، لذت و شوق در کلمات مکالمه جاری بود ، یادش خوب ، همین مرا بس .
فاجعه هنوز گیراست ، پوست میاندازد .
احساس ، برگرفته از وبلاگ تیام
من
او
تو !
ما ؟
در زمان
بی زمان
در عبور
تا کجا ؟
در صدایی نهفته ز دیدار دور
اکنون
من
در گذر
در شرر ؟
در نگاه
یک نگاه . . .
بی صدا
بی ، خیال
گاه سنگین و گاه بی خیال ، گاه گیج و نه رام
بی فروغ
با ؟ ؟ ؟
تمام .
عجب هیبتی ، عجیب شکوهی ، عجب عظمتی
اینو امروز فهمیدم ، وقتی دراز کشیده بودم و پوستم سرخ شده بود از عظمتش
فتح یک کوه بدست دو قدم ...
... ساعت 4 نصفه شب ، تو ارتفاع 5 هزار متری ، یکدفعه ایستادم ، تمام شدم ، خالص شدم ، تهی شدم ، هیچ چیزی کنارم نبود ، خلسه ی محض ، تمام توانم رو جمع کردم و به عزیز و دوست و فرشته ی کنارم گفتم ، دماوند منو گرفت ...
پ ن : تجربه ای گیرا بود
پ ن 2 : شاید اینکارو کرد که ، دوباره برگردم پیشش ، میام .
شاید پایان بازیمان ، آغاز, من بود ، یا شد .
آغازی عجیب
طولانی
می ترسم ، آغاز, من ، پایان, ما ، بوده باشد .
229 روز است از آغاز, من میگذرد ، یادم نیست شاید همین لحظه ها بود که لبانم گیج شد ...
اما نمیدانست 229 روز این حس را ...
...اگر میدانست کمی جانانه تر ، می بوسید .
حضوری بی رحم و بی پرسش, آرم
بدون پرسش .
هستم و می مانم بی پاسخ ، پرسش از چه ؟ میدانید ؟
مبهوت و نا مفهوم
آتشیست ، نه خاموش ، زیر, خاکستر, باد خرده اندکی .
آرامشی فصلی را چو دریایی مواج تجربه میکنم ، ساحلم را .
میجهد آرام ، ساحل خیس است ، خیس, ابدی ، ابدی ؟
نا معلوم و گنگ خستگی ام را می افروزم با نخی از صدایی ساکت ، طالب حضور ، شاید .
تجربه ای بی واژه و در بر گیرنده ی تمام, الفاظ, ملتمس, حضور
بی هیچ پرسشی حتی ، به ، ریا .
خردک بادی ، گاهی ، از همان جنس بی واژگی ، پخش میکند خاکستر, بی
پرسش را
آتش می ماند و آتش .
تب, تند, حضور, موج نزدیک است
آهنگی نواز . . .
کمتر از پنج ثانیه ثابت می شم ، بعد خودکارو برمیدارم و دفترو باز می کنم ، یک صفحه ی سفید پیدا میکنم و بی هیچ خط خردگی و فکری یک و نیم خط می نویسم .
شیش ثانیه ثابت می شم ، گوشیمو نیگا میکنم ، ساعت 1:50 دقیقست ، دیشبم تا این موقع بیدار بودم ...
خیلی سوال ها میاد تو ذهنم ، همرو سریعا میریزم دور .
هفت ثانیه ثابت می شم ، بعد از یه خرده کلنجار با خودم ، میفهمم دلم می خواد ، بخوابم ، ولی خوابم نمیاد !!!
دقیق که ثابت میشم ( اینبار بیشتر از هفت ثانیه ) میفهمم که خیلی چیزا میخوام ...
اینبار ثابتم ، ...اگه تموم چیزایی رو که الان میخوام رو بزارم تو یک کفه ی ترازو ، و تو اون کفه ی ترازو ، هیچ ، بزارم ، ترازو متعادل میشه .
فقط می بینم و فکر نمی کنم ، فکرم دیدنم است ،
گنجشک توت را از درخت می چیند ، مورچه دانه را می برد ، دود سیگار در آفتاب شفاف می شود ، باد برگ را صدا می زند ،
و زمان می رود ،
فکر نمی کنم ،
زیبا می شود...
آخ...
آخ دلم ، مغمومیتم به حدی عجیب محدودم کرده ، دلم خواب می خواد .
یه شونه ی گرم و گیرا ، سرمو بذارم روش ، وقتی چشمامو میبندم ، گرمی شو تو استخونم حس کنم . آخ خ خ
گرمی ران ها یی رو که وقتی گونمو روش میزارم ، سبک شم ، مثل باد .
و خردک نوازشی رو بازوهام .
یکم بیشتر خستم .
هووووووووو...
قاصدک هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا ، وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار و دیاری - باری ،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند .
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند .
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب .
قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی ...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم ، خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
اخوان
پ ن 1: دور شدم...
پ ن 2: یه چیزو فهمیدم ، هنوز خیلی مونده...
پ ن 3: تولدم مبارک
پ ن 4 : یه چیز, دیگه ، خیلی مرسی
:)
آیا نه ، یکی نه ، بسنده بود که سرنوشت, مرا بسازد .
من تنها فریاد زدم نه ، من از فرو رفتن تن زدم .
...
شاملو
پ ن : گفتم نه ... !
:(
یه خرده بعد نوشت : اخ ...بدجوری دلم میلرزه...
امشب و ببین ، فردا صبح بیدار نشو ،
فردا صبح زود بیدار میشی یا نمیخوابی ؟!
شبو نگاه میکنم ، تا صبح نمیخوابم یا صبح نمیخوابم ،
ظهر نمیدونم .
شب بیرونم ، تنهام ، سیگار ،
شب ، تر ، بیدارم ، بیرونم ، سیگار .
سکوت . . .
خیلی خوبه چون دیگه میتونم بگم بدم .
سکوت . . .
و کم کم حجم, سکوت . . .
پ ن : به اندازه ی تمام, زمان, چشم های بسته ، بی ، قرارم .