تبليغاتX
تجربه
نوشته ها ...

در اوج نیاز ، در اوج خواستن ، به رها کردن بیاندیشیم ، رها کنیم ، بگذاریم و بگذریم ، آنوقت شاید بتوانیم ادعا کنیم که نبودن را می خواهیم ، رفتن را ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:59  توسط mohamad  | 


خود را جای ماهی قرار دهید که میخواهد بیرون از آب بودن را زندگی کند ( تجربه کند ) ، اما هنوز ماهیست...

پ . ن : پایان هر زندگی مرگیست و آغاز هر مرگی زندگیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 13:48  توسط mohamad  | 


چه شود به چهره ی زرد من نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:6  توسط mohamad  | 


از خودم خیلی کم پست گذاشتم ، بیشتر پست ها مطالبیست که تو شرایط مختلف منو به مسائل مختلف رسونده ، گاهی چاره گشا بوده ، گاهی نقطه ی شروع بوده ، گاهی تو شرایطی بودم که خواستم حسمو با مطلبی که میزارم شریک شم ...

پ.ن : خب ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:6  توسط mohamad  | 


سادهانا یعنی وارد شدن به طبیعت خویش ، زندگی کردن در آن ، بودن در آن .

بنابراین تو باید بدانی چه چیزی طبیعت تو نیست تا بدانی می خواهی از چه چیز رها شوی .

شناختن آن ، رها شدن از آن است .

                                                                                                     ( اشو )                                                        


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:30  توسط mohamad  | 


من چون اراده ی صدور حکمی برای نابودی خویشم ، برای گریز ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:5  توسط mohamad  | 


 ضعيف هيچگاه نمي تواند ببخشد چون قدرت تنبيه ندارد ، بخشش براي موجود قوي است تا در عين قدرت تنبيه يا انتقام ، ببخشد.


                                                                                           ( گاندی)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:28  توسط mohamad  | 


من از هیچ کس گله ای ندارم ، از هیچ کس توقعی ندارم . اگر کسی جانم را از من بگیرد ، قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد ، تمام عمر ازارم دهد ، آتشم بزند ، هر کاری کند ، صبر می کنم . از او ناراضی نخواهم بود . او را بد نخواهم دانست . بر او بد نخواهم گفت . می دانم که انسان ها ، دل ها ، اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه ی دست تقدیرند .


پ.ن : این متن واسه خودم نیست ، یک بزرگی به این مطلب رسیده ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:56  توسط mohamad  | 


من در این هیاهوی زمان رنج به دنبال سخنی میگردم که روحم را آرامش بخشم ، تا بتوانم پیرامونم را نگاه کنم که در درون من است ، همه چیز تکراری ست ، همه چیز رو به پایان ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:34  توسط mohamad  | 


زندگي هنر نقاشي كردن بدون پاك كن است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:23  توسط mohamad  | 


خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز ...

                                                                                   (نیچه)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:4  توسط mohamad  | 


انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان خدا يكصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد، بي چون و چرا مي پذيرد. اما اگر در پاركي ببيند روي نيمكتي نوشته اند رنگي نشويد، بي درنگ انگشت خود را به نيمكت مي كشد تا مطمئن شود .

...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3:0  توسط mohamad  | 


تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی ...

                                                              (نیچه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:25  توسط mohamad  | 


من به حال دل گریه می کنم

دل به حال من خنده می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:7  توسط mohamad  | 


مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز او را زیر نظر گرفت .

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند . آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، و نزد قاضی برود و شکایت کند .

اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود . مرد دوباره از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت ، و در یافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:36  توسط mohamad  | 


ملانصر الدین با دوستی صحبت می کرد .

خوب ، ملا ، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای ؟

ملانصر الدین پاسخ داد : فکر کرده ام . جوان که بودم ، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم . از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم ، اما او از دنیا بی خبر بود .

بعد به اصفهان رفتم ، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره ی آسمان و زمین داشت ، اما زیبا نبود . بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا ، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم .

پس چرا با او ازدواج نکردی ؟

آه ، رفیق ، متاسفانه او هم به دنبال مرد کاملی می گشت .

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:26  توسط mohamad  | 


پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد .

بیا ، کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه ی کامل برگشت .

پدر با تعجب پرسید : مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟

پسر جواب داد : جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم .

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:59  توسط mohamad  | 


دیوانه بمانید ، اما مانند عاقلان رفتار کنید ، خطر متفاوت بودن را بپذیرید ، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید .


                                                                                                         پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:54  توسط mohamad  | 


شیفتگی زمانی است که شخصی را می بینید و می خواهید به صورت آرمانی ، همان کسی باشد که شما می خواهید باشد ، و عشق پذیرفتن آن شخص به همان صورتی ست که هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:56  توسط mohamad  | 


یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند ، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند .

هر کس از آن آب می نوشید ، دیوانه می شد . صبح روز بعد ، همه مردم از آب آن چاه نوشیدند و دیوانه شدند ، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند . شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی ، مردم را مهار کند . اما پلیس ها و کار آگاه ها هم از آن آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصمیم های پادشاه احمقانه است ، و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آن ها نکنند .

وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند ، مطمئن شدند پادشاه دیوانه شده و فرمان های نا معقول صادر می کند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گیری کند .

پادشاه با نومیدی تصمیم گرفت کناره گیری کند ، اما ملکه جلویش را گرفت و گفت : بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم . بعد ما هم مثل آن ها می شویم . و همین کار را کردند ، پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن ، زیر دست هاشان بلافاصله توبه کردند ، حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن می گفت ، چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند ؟

آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد ، هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشور های همسایه بود . و پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر آن کشور حکومت کند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:26  توسط mohamad  | 


رهگذری سه نفر را در حال ساختن یک بنا دید . خیلی کنجکاو شد و جلو رفت و از اولین نفر پرسید : اینجا چه می کنید ؟ مرد پاسخ داد : مگر نمی بینی ؟ دارم سنگ ها را می شکنم .

بعد سراغ نفر دوم رفت و پرسید : داری اینجا چه کار می کنی ؟ نفر دوم پاسخ داد : مگر نمی بینی ؟ دارم خرج خانواده ام را در می آورم .

نفر اول فقط به کاری که انجام می داد توجه داشت ، و نفر دوم به نتیجه کوتاه مدت کارش .

سرانجام به سراغ نفر سوم رفت که داشت همان کار را انجام می داد ، وپرسید : این جا چه کار می کنی ؟ و او پاسخ داد : نمی بینی ؟ من دارم نیایشگاه بسیار زیبایی برای خودمان می سازم .

هر سه یک کار را انجام می دادند ، ولی تنها نفر سوم بود که می دانست مسائل بسیار کوچک ، برای رسیدن به مسائل بزرگتر اهمیت دارند .



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 14:27  توسط mohamad  | 


«نرون» امپراطور روم قبل از اين‌كه بر زمين بيفتد و بميرد فرياد زد: «چه بازيگر بزرگي در درون من مي‌ميرد!»


«فيودو تايچ» شاعر روسي گفت: «وقتي انسان نمي‌تواند كلمات مناسب را براي بيان احوالش بيابد چه شكنجه‌اي را تحمل مي‌كند!»


آخرين نوشته قبل از مرگ «آندره شينه» شاعر و رمان نويس فرانسه:
«بگذار هر چه زود تر مرگ فرا رسد.زيرا که از زندگي خسته شده ام.آخر به چه چيز اين زندگي دل خوش کنم،کدام صفا و يک رنگي،کدام پايداري مردانه،کدام شرافت و پاکدامني،کدام قدس و تقوايي که دادجويان در پي آنند،کدام سايه خوشبختي،کدام اشک مودت،کدام خاطره هاي نيکي هاي گذشته.کدام اثر دوستي،اين جهان را آن ارزش ميدهد که ترکش ملالي بدنبال داشته باشد.همه جا ترس،فرمانروايي و خدايي ميکند،همه جا پستي و دورويي حکم فرماست همه جا،همه بجز مردمي پست و دور نيستيم.خدا حافظ اي دنيا.خداحافظ...»

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 6:25  توسط mohamad  | 

سادگی یعنی چی ؟

ساده بودن یعنی چی ؟

چجوری میشه ساده بود ؟

باید چیکار کنیم که ساده باشیم ؟

  شاید باید با همه چیز ساده برخورد کنیم ، شاید اونموقع همه چیز ساده باهامون برخورد کنه ، اما واقعا ساده بودن چطوری بدست میاد ؟

چجوری میشه به ساده بودن برسیم ؟ ساده فکر کنیم ؟ ساده حرف بزنیم ؟ ساده بشینیم ساده بلند شیم ؟

ساده نگاه کنیم ؟

ساده لذت ببریم ؟

ساده لمس کنیم ؟

چجوری میشه به ، سادگی ، گوش کنیم ؟ ساده بودنو بفهمیم ؟ ساده لبخند زدنو درک کنیم ؟

چجوری میشه ساده باشیم تا بفهمیم همه چیز سادست ، خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر می کنیم

واقعا چجوری میشه ساده باشیم ، جاری باشیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 3:39  توسط mohamad  | 

از خانه بدر از کوچه برون تنهایی ما سوی خدا می رفت
در جاده درختان سبز گل ها وا شیطان نگران : اندیشه رها می رفت
خار آمد و بیابان و سراب
کوه آمد و خواب
آواز پری : مرغی به هوا می رفت ؟
نی همزاد گیاهی بود از پیش گیا می رفت
شب می شد و روز
جایی شیطان نگران : تنهایی مامی رفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 8:27  توسط mohamad  | 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علوی است، یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار، به هم در شکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 11:36  توسط mohamad  |