تبليغاتX
تجربه
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است :)

عجب! بیخیال ...

!!!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 20:2  توسط ممد  | 


بعضی موقع به گاو بودن خودم افتخار میکنم !



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 18:26  توسط ممد 


پشت و روی سکه ها ، خالی شدن های دورویس .

سکه رو بنداز بالا ، میچرخه ، اما بالاخره میوفته زمین ، میخوره زمین .

انتخاب اینکه کدوم طرفو نشون بده با خودته .

ایین چراغ خاموشی نیست ، منتهی گاهی حال و حوصله نداره ...

مث این روزا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 20:42  توسط ممد 

 

اطرافیان ، ارتباط با اطرافیان و دوستان ، باعث میشه خودتو بشناسی ، همونطور که تنهایی باعث میشه ، هر دو خلوتو بهت نشون میدن ، چیزی که این روزا گمش کردم ،

 تنهام ، با دوستام ،

 خلوتم نیس ... 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 22:33  توسط ممد 


مرحله ی اول ،

ابهام ، کلمات, زیبا  زیبایی تلخی دارند تجربه های مبهم ، تجربه هایی وحشی ، نا بالغ ،

خجالت ، ترس ، رویا ، تردید ،

دود سیگار های پر اظطراب ،

ارضا شدن های بی دلیل ، بی اگاه ، هم اغوشی های گس, مردد ،

دیدار های سرسری ، دخالت های بی موقع روح ، ناشناخته ،

نپذیرفتن ها ،

گاهی زیباست ،  همیشه اما تلخ . . .

دغدغه های ثانیه های من .

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:4  توسط ممد 


جیره ی سیگارم را بدهید

و تنهایم بگذارید با پیاده روی عصرگاهی
در من
تیمارستانی
قصد شورش دارد.


نویسندشو نمیدونم ، ولی به صدای من خیلی نزدیکه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 2:0  توسط ممد 



( دو نخ سیگار ، بعدش خواب )


خیلی وقته خندم ، به چشمام نمیرسه .
خواهش میکنم مزاحم نشین ( پشه ها ) میخوام بخوابم!
خییلی خوبه که میشه خوابید ...




+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 23:26  توسط ممد 


نگاه میکنی ، فقط نگاه میکنی ، از دور ، دقیق ، برجسته ، پر فشار ، سیگار میکشی ، تو نود هفت دقیقه ای که فقط در حال نظاره کردن هستی و پنج تا سیگار کشیدی ، ساعت دو سی پنج دقیقه ی شب ،  اخرین پک سیگارتو سنگین تر و دقیق تر کام میگیری ، دقیقا تو همین لحظه بدون اینکه فکری از قبل  باشه ، بدون پیش زمینه ی قبلی ، یک چیزی ، یه لحظه ای ، یه اتفاقی ، برخورد میکنه به حضورت ، نگاهت ، به خودت ... ، به خودت که دقیق میشی ، واسه کمتر از یک ثانیه نگاهت معطوف به سمت چپ میشه ، خودتو ، خودتو نگاه میکنی . . .


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 2:42  توسط ممد 


بعضی موقع ها ، دود سیگارم مانع از بالا اومدن بغض نمیشه .....


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 21:5  توسط ممد 


صبوری میکنم ، هنوز........

صبوری ، صبر میکنم هنوز.

دیشب ، مرگ ، صبر

خاطره ، سهم ، اینها واژگانی سنکین با سکوتی عجیبد ، صبوری میکنم.

اتفاق های جامعه ، من ، مردم ، اتفاق ، مرگ ، شب ،

تاریخ ، چندم است امروز ؟

فردا چند ساله میشوم ؟

من چند ساله شدم ؟

بی تردید ، با تردید

صبوری میکنم هنوز..........


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 16:8  توسط ممد 


صبح ها ، خواب شب ها رو که مرور می کنم ...مطمئن میشم که تو هم بارها از مسیر صبح های من عبور کرده ای .



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 18:42  توسط ممد 


دلم واس خودم تنگ شده ، سیگار که میکشم یه نمه به خودم نزدیکتر میشم .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 15:55  توسط ممد 

تمرینی برای وادادگی های درونم ، یا بیرونم ، مهم نیست

روشی برای نوع نگاه بیرونم ، یا درونم ، مهم نیست

زاویه ی افکار که هنوز جا خوش کرده اند لعنتی ها ، که حتما میزبان خوبی هستم برایشان ، لعنتی ها ، کمی متمایل به طرفی می شوند یا می کنمشان برای :

1 - فرار ( از چی دقیقا نمی دونم )

2 - تغییر

3 - چیزی

4 - نمی دونم

پاسخ صحیح گزینه ی 3 میباشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 23:14  توسط ممد 


و...در این چهار دیوار, گاهی یا بعضی یا شاید بزرگ, متعفن ، که حتی قناری هم دارد ، مار هم دارد ، برگ هم دارد .

به حدی رسید که ، اره وقتشه  پیله  بکشی ، تنهاییتو ، تقسیم نکن ، در هر صورت تنهایی ، خلوتت کووش...

که سیب هم دارد و چیزهای دیگر هم دارد و دارد و دارد و ...


بغضی کن و به همون قاااانع باش :)


پ ن : مخاطب خاصش خودمم !



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 18:41  توسط ممد 

فریااااااد,   سکوت



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 20:1  توسط ممد 

تو کمتر از یک دقیقه فهمیدم ، پدر یکی از دوستام مرده ، یکی از دوستام طلاق گرفته ...

همین .

. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 11:53  توسط ممد 


از دردناک ترین شک ها که کنار بریم ، صورتی هست ؟

از پاک ترین! ترسها که رها بشیم ، سینه ای میتپه ؟

با ملموس ترین لمس که روبرو بشیم ، کوره! خاموش میشه ؟

از طولانی ترین تپه ای! که عبور کنیم ؟ نور؟ نورانی تر ، خاموش نشه ! :)

عریانی ، عریان ...

میترسم ، از زمان ، محتاج, توقف

هر ثانیه ، خیلی دورم خیلی نزدیک ،در شک های دردناک ، ترس های شاید پاک ، لمس های ملموس ، تپه های! طولانی ، حتی عریان ترین عریانی ، و زمان

هر ثانیه خیلی دورم خیلی نزدیک .



+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 17:53  توسط ممد 


وز باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی ماند ست

...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:20  توسط ممد 


یکی پرسید ، دوست داری تو رابطت ، تو باعث لذت طرف مقابلت باشی ، یا برعکس ، اون ؟

میگم...وقتی انگشتای دست با ، لطافت, ، پوست بازی میکنه ، وقتی طراوت لبها جذب, جاذبه ی گردن میشه ، وقتی بازدم, تو دم, طرف مقابل میشه ، دیگه تفکیک تاثیر چندانی نداره...

میگه : زخم ها ، نقشه ی رسیدن به روحه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:35  توسط ممد 


فاجعه از نگاه تو آغاز شد باور کن ، از اولین سلام ، ...مکثی طولانی ، احوال پرسی از روی عادت اما نه عادی ، بلافاصله بغض ...

بدون, قرار, روز آینده ، لذت و شوق در کلمات مکالمه جاری بود ، یادش خوب ، همین مرا بس .

فاجعه هنوز گیراست ، پوست میاندازد .


احساس ، برگرفته از وبلاگ تیام


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 21:39  توسط ممد 


من

او

تو !

ما ؟

در زمان

بی زمان

در عبور

تا کجا ؟

در صدایی نهفته ز دیدار دور

اکنون

من

در گذر

در شرر ؟

در نگاه

یک نگاه . . .

بی صدا

بی ، خیال

گاه سنگین و گاه بی خیال ، گاه گیج و نه رام

بی فروغ

با ؟ ؟ ؟

تمام .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 21:15  توسط ممد 


عجب هیبتی ، عجیب شکوهی ، عجب عظمتی

اینو امروز فهمیدم ، وقتی دراز کشیده بودم و پوستم سرخ شده بود از عظمتش

فتح یک کوه بدست دو قدم ...

... ساعت 4 نصفه شب ، تو ارتفاع 5 هزار متری ، یکدفعه ایستادم ، تمام شدم ، خالص شدم ، تهی شدم ، هیچ چیزی کنارم نبود ، خلسه ی محض ، تمام توانم رو جمع کردم و به عزیز و دوست و فرشته ی کنارم گفتم ، دماوند منو گرفت ...


پ ن : تجربه ای گیرا بود

پ ن 2 : شاید اینکارو کرد که ، دوباره برگردم پیشش ، میام .




+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 20:7  توسط ممد 


شاید پایان بازیمان ، آغاز, من بود ، یا شد .

آغازی عجیب

طولانی

می ترسم ، آغاز, من ، پایان, ما ، بوده باشد .

229 روز است از آغاز, من میگذرد ، یادم نیست شاید همین لحظه ها بود که لبانم گیج شد ...

اما نمیدانست 229 روز این حس را ...

...اگر میدانست کمی جانانه تر ، می بوسید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 17:41  توسط ممد 


حضوری بی رحم و بی پرسش, آرم

بدون پرسش .

هستم و می مانم بی پاسخ ، پرسش از چه ؟ میدانید ؟

مبهوت و نا مفهوم

آتشیست ، نه خاموش ، زیر, خاکستر, باد خرده اندکی .

آرامشی فصلی را چو دریایی مواج تجربه میکنم ، ساحلم را .

میجهد آرام ، ساحل خیس است ، خیس, ابدی ، ابدی ؟

نا معلوم و گنگ خستگی ام را می افروزم با نخی از صدایی ساکت ، طالب حضور ، شاید .

تجربه ای بی واژه و در بر گیرنده ی تمام, الفاظ, ملتمس, حضور

بی هیچ  پرسشی حتی ، به ، ریا .

خردک بادی ، گاهی  ، از همان جنس بی واژگی ، پخش میکند خاکستر, بی پرسش را

آتش می ماند و آتش .

تب, تند, حضور, موج نزدیک است

آهنگی نواز . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:48  توسط ممد 


کمتر از پنج ثانیه ثابت می شم ، بعد خودکارو برمیدارم و دفترو باز می کنم ، یک صفحه ی سفید پیدا میکنم و بی هیچ خط خردگی و فکری یک و نیم خط می نویسم .

شیش ثانیه  ثابت می شم ، گوشیمو نیگا میکنم ، ساعت 1:50 دقیقست ، دیشبم تا این موقع بیدار بودم ...

خیلی سوال ها میاد تو ذهنم ، همرو سریعا میریزم دور .

هفت ثانیه ثابت می شم ، بعد از یه خرده کلنجار با خودم ، میفهمم دلم می خواد ، بخوابم ، ولی خوابم نمیاد !!!

دقیق که ثابت میشم ( اینبار بیشتر از هفت ثانیه ) میفهمم که خیلی چیزا میخوام ...

اینبار ثابتم ، ...اگه تموم چیزایی رو که الان میخوام رو بزارم تو یک کفه ی ترازو ، و تو اون کفه ی ترازو ، هیچ ، بزارم ، ترازو متعادل میشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 2:17  توسط ممد 


فقط می بینم و فکر نمی کنم ، فکرم دیدنم است ،

گنجشک توت را از درخت می چیند ، مورچه دانه را می برد ، دود سیگار در آفتاب شفاف می شود ، باد برگ را صدا می زند ،

و زمان می رود ،

فکر نمی کنم ،

زیبا می شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 13:49  توسط ممد 


آخ...

آخ دلم ، مغمومیتم به حدی عجیب محدودم کرده ، دلم خواب می خواد .

یه شونه ی گرم و گیرا ، سرمو بذارم روش ، وقتی چشمامو میبندم ، گرمی شو تو استخونم حس کنم . آخ خ خ

گرمی ران ها یی رو که وقتی گونمو روش میزارم ، سبک شم ، مثل باد .

و خردک نوازشی رو بازوهام .

یکم بیشتر خستم .

هووووووووو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 1:10  توسط ممد 


قاصدک هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا ، وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری  نه  ز دیار و دیاری - باری ،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند .

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گوید

که دروغی تو ،  دروغ

که فریبی تو ، فریب .

قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی ...

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم ، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .

                                                 اخوان

پ ن 1: دور شدم...

پ ن 2: یه چیزو فهمیدم ،  هنوز خیلی مونده...

پ ن 3: تولدم مبارک

پ ن 4 : یه چیز, دیگه ، خیلی مرسی

:)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 0:54  توسط ممد 


آیا نه ، یکی نه ، بسنده بود که سرنوشت, مرا بسازد .

من تنها فریاد زدم نه ، من از فرو رفتن تن زدم .

...

شاملو


پ ن : گفتم نه ... !

:(

یه خرده بعد نوشت : اخ ...بدجوری دلم میلرزه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 0:0  توسط ممد 

چشماتو بند ، هر وقت خواستی باز کن ، تمام این مدت هشیاری ( یم ) ( ام )

امشب و ببین ، فردا صبح بیدار نشو ،

فردا صبح زود بیدار میشی یا نمیخوابی ؟!

شبو نگاه میکنم ، تا صبح نمیخوابم یا صبح نمیخوابم ،

ظهر نمیدونم .

شب بیرونم ، تنهام ، سیگار ،

شب ، تر ، بیدارم ، بیرونم ، سیگار .

سکوت . . .

خیلی خوبه چون دیگه میتونم بگم بدم .

سکوت . . .

و کم کم حجم, سکوت . . .

پ ن : به اندازه ی تمام, زمان, چشم های بسته ، بی ، قرارم .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:36  توسط ممد